تبلیغات
ســربـــــاز جــــان بـــر کــف ولایــــت - اعتراف سبز (اعترافات مخالفان احمدی نژاد در بیرون از زندان! )
ســربـــــاز جــــان بـــر کــف ولایــــت
آنهایی که تن به هر ذلتی می دهند تا زنده بمانند و زنده بمیرند، مرده های خاموش و پلید تاریخند.

لینک دوستان

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکهای مهم

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • Google PageRank Checker

اعتراف سبز (اعترافات مخالفان احمدی نژاد در بیرون از زندان! )

اعتراف سبز
اعترافات مخالفان احمدی نژاد در بیرون از زندان!

به میرحسین رأی دادم

قربه الی الله!

اما   ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

من دیگر هیچ حجت شرعی در کوچک‌ترین هم‌راهی و هم‌آوایی و هم‌دلی با شما و جریان متبوع‌تان ندارم.


 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388   توسط محسن حسام مظاهری



پیشنهاد می کنم جهت آگاهی هرچه بیشتر از این اعتراف سبز و مبارک به ادامه مطلب مراجعه نمایید.



اعتراف سبز
اعترافات مخالفان احمدی نژاد در بیرون از زندان!


به میرحسین رأی می­دهم

نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388   توسط محسن حسام مظاهری 

http://mohsenhesam.blogfa.com/post-105.aspx

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه اخلاق و متانت و ادب هنوز برای­م ارزش است و دشمن می­دارم پرده­دری و هتاکی و تزویر را.

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه می­بینم جوانان آرمان­خواه و انقلابی هم­نسل خود را که در این سال­ها تا چه میزان از طریق برادری و صداقت و بردباری دور افتاده­اند و تا چه اندازه به پرخاش­گری و نابردباری و پرده­دری خو گرفته­اند. و افسوس می­خورم!

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه معتقدم منطق اسلام به ما اجازه نمی­دهد ولو برای کسب اهداف والا و متعالی, به هر وسیله­ای توسل جوییم و برای نیل به مقصود هر راهی را مشروع دانیم. و باور دارم که با دست­مال کثیف نمی­توان شیشه را پاک کرد. و «خون به خون شستن محال آمد محال».

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه تنفر دارم از این مصلحت­اندیشی­های ناصواب و این تلون­مزاجی و بی­مبنایی برخی جماعت انقلابی که حاضرند هر حقیقتی را به اسم مصلحت قربانی کنند. و بیزارم از این انواع توجیهات احساسی و سطحی برای بی­اعتنایی به حکم صریح عقل!

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه باور دارم شهوت حرام, از هر نوع­ش مذموم است. چه شهوت شکم و شهوت ثروت باشد؛ و چه شهوت قدرت. هم­چنان­که تازه­به­دوران رسیدگی آفت­زاست. حال چه در مال و منال باشد, چه در مقام و قدرت.

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه باور دارم ریاست­جمهوری یک منصب عرفی است, نه قدسی. و ردای آن بر قامت مدیران توانا و کارآزموده و اهل مشورت و تدبیر راست است, نه روشن­فکران و متفکران و فیلسوفان, و نیز نه واعظان و خطیبان و مداحان.

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه گمان می­کنم برای اداره­ی کشور به جای سوپرمن و ابرمرد و منجی باید به دنبال یک مدیر بود. و مدیریت قواعد و قوانینی دارد که حاکمان فعلی اگر نه به تمامی در موارد بسیار فاقد آن­اند.

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه می­بینم در این سال­ها چه اندازه دروغ و تهمت و ریا و پرده­دری متاع ارزانی شده است و می­بینم که آبروی افراد چه­سان بر سر بازار به حراج می­رود.

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه معتقدم ریا و نفاق به­مراتب خطرناک­تر است از کفر و شرک. و می­بینم صف طویل ریاکاران و فرصت­طلبان و منافقان را.

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه می­بینم ضرباتی که به دین وارد می­آید به نام دین چه میزان کاری­تر است از ضرباتی که به نام مبارزه با دین بر آن فرود می­آید. و دفاع بد از انقلاب, برای انقلاب, چه اندازه مهلک­تر است از ضدانقلابی.

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه می­بینم در انزوای عالمان آگاه و بیدار, چه اندازه حمله­ی تعصب و عمله­ی جهل مبلغ دین خرافی و قشری و سطحی شده­اند. و شاهدم که تریبون سخن از دین به جای عالمان مجتهد به دست مداحان بی­سواد افتاده است. و می­ترسم.

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه می­بینم چه­گونه نهادهای مردمی و رسمی دین و دین­داری و جمع­های خودجوش و دغدغه­مند چه­سان روزبه­روز به سوداگری و مال­اندوزی دچار شده­اند و آفت دولتی­شدن و جیره­خور دولت­شدن چه­گونه به جان­شان افتاده است. و تجربه کرده­ام که وقتی از دری انواع امکانات و تسهیلات و اعتبارات وارد شد, از در دیگر به چه سرعت اخلاص و تقوا و نفوذکلام خارج می­شود.

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه دیده­ام در آن هشت­سال اصلاحات با همه­ی اتهامات به­حق و به­ناحقی که بدان متصف­ش کنیم, نسل من بسی بیش از این چندسال کتاب خواند و فکر کرد و بحث کرد و دغدغه داشت. دیده­ام که در آن هشت­سال چه میزان درد داشت و این سال­ها چه بی­درد شده است. و راست­ش دل­م برای صداقت و پاکی و صفا و خلوص آن سال­ها تنگ شده است!

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه دل­م می­سوزد وقتی نسل پیش­تر آرمان­خواه من این روزها چون دهان باز می­کند بوی بد خودمحوری و تنگ­نظری و پرخاش­گری و قدرت­طلبی از آن بیرون می­زند. و می­بینم که پشت­میزنشینی چه بلایی سر آن آورده است.

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه می­بینم در این چندسال نسل من چه­سان غوره­نشده سودای مویزی به سر انداخته است. و چه ولعی دارد برای طی ره صدساله به یک شب و به ناحق!

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه همان میزان که دوری از مردم و اشرافی­گری و تجمل­گرایی را برای حاکمان بد می­دانم, معتقدم خودمحوری و خودمطلق­بینی و استغنای از مشورت و تدبیر و عجولی هم ناصواب است.

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه دیده­ام دوستان نادان چه بلایی سر انقلاب آورده­اند. و می­بینم که چه­سان چنته­مان از دوستان دانا خالی است!

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه دیده­ام در این سال­ها خودشیفتگی و چاپلوسی و چرب­زبانی از قلمرو صاحبان قدرت نه تنها زایل نشده که گاه در نمونه­ی اسلامی و انقلابی­اش! بازتولید شده است. و می­بینم لشگر عظیم مگسان را دور شیرینی.

به میرحسین رأی می­دهم

چراکه دیگر برای­م ثابت شده است که مصلحان جامعه باید خود صالح باشند. و می­بینم که چه میزان به ساختن خود نیازمندیم. و با همه­ی وجود حس می­کنم که نسل من چه اندازه به یک استاد اخلاق محتاج است!

و بالاخره

با اعتقاد عمیق به ارزش­هایی که انقلاب اسلامی به دنبال­شان بود

و آرمان­هایی که امام منادی­شان بود

و حقیقتی که شهدا به جست­وجوی­ش شتافتند

بنا به تکلیف انقلابی و انسانی و اسلامی­ام

به احترام صداقت و راستی

به احترام اخلاق و فضیلت

و به احترام عقل و تدبیر

به میرحسین رأی می­دهم

قربه الی الله!

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

من دیگر هیچ حجت شرعی در کوچک‌ترین هم‌راهی و هم‌آوایی و هم‌دلی با شما و جریان متبوع‌تان ندارم.

http://mohsenhesam.blogfa.com/post-117.aspx

 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388   توسط محسن حسام مظاهری

 

 

ما بودیم. فردای روز رأی، دل‌نگران و مضطرب و سرگردان بودیم. در کوی دانش‌گاه باتوم و اشک‌آور و ناسزا خوردیم. در راهپیمایی سکوت بودیم، آرام و معترض. پس از‌ آن هم برخی‌مان آمدند. نه سطلی آتش زدیم، نه جوانک بسیجی‌ای را گروگان گرفتیم، نه شب‌ها روی پشت‌بام الله اکبر گفتیم، نه با پلیس درگیر شدیم. نه روز قدس، روزه‌خوری کردیم. نه 13 آبان، کودکانه، دوروبر سفارت روسیه قدم زدیم. نه روز دانشجو عکس مرادمان را پاره کردیم. نه! که این‌همه نقض غرض‌مان بودیم.

ما به حضرتعالی رأی دادیم که بساط عوام‌فریبی و دکان‌بازی به نام دین و مفاهیم دینی بسته شود؛ نه که در ظاهری نو و مدرن، به پارچه‌ی سبز و الله‌اکبر گفتن برسیم. ما به حضرتعالی رأی دادیم که بساط قانون‌شکنی و گردن‌کلفتی و سرکشی در برابر قانون برچیده شود؛ نه که خود مشوق قانون‌گریزی و قانون‌ستیزی شویم. ما به حضرتعالی رأی دادیم که جامعه‌ی طوفان‌زده آرام شود، از ماجراجویی و از افشاگری و از تهدید خالی شود، هر روز بالاترین مقام اجرایی مملکت فضای آرامش جامعه ـ که لازمه‌ی ثبات و پیشرفت است ـ را مختل نکند، نه این‌که خود چنان آشوبی به پا کنیم و غوغایی به راه اندازیم که هیچ‌کس را یارای مدیریت آن نباشد و کار از دست‌مان خارج شود. ما به حضرتعالی رأی دادیم که سکان اداره‌ی کشور به جای هیجان و احساسات و بی‌منطقی، با عقل و تدبیر مشورت بزرگان و اربابان اندیشه بچرخد؛ نه آن‌که خود به آتش هیجانات کور بدمیم و عواطف را تحریک کنیم و فضای بی‌منطقی را رواج دهیم. این آنی نبود که در پی‌اش بودیم. 

چنین بود که در عین حفظ انتقادهامان، از فردای نمازجمعه‌ی 29خرداد خانه‌نشین شدیم.

 

و چه‌قدر آرزو کردیم کاش شما هم در قامت سیاست‌مداری آینده‌نگر، در عین بیان اعتراض خود همان فردای انتخابات می‌گفتید به احترام اخلاق، به احترام متانت، به احترام ادب، از پیگیری شکایت‌ام انصراف می‌دهم. و خانه‌نشین می‌شدید و در این سیاست بی‌اخلاق ما، سنگ‌بنای متانت و عقلانیت سیاسی را به نام خود ثبت می‌کردید.

و چه‌قدر آرزو کردیم وقتی آن زمزمه‌های آشوب برخاست، تدبیر می‌کردید که این راه فرجام‌ش کجاست؟ و نمی‌گذاشتید خون مظلومی ـ چه فرق می‌کند از کدام سوی جبهه ـ به زمین ریزد. با خدا معامله می‌کردی و عقب می‌نشستی. انتظار نداشتیم آشتی کنی. به قهر، به اعتراض، خموشی می‌گزیدی. (احتمال ریختن یک قطره خون هم ارزش این کار را داشت. نه؟) و چه‌قدر آرزو کردیم وقتی دیگر آب‌ها از آسیاب افتاد و رگ‌های برآمده‌ی گلو فرو نشست، در اولین فرصتی که خلوت می‌کردی با خود، به میدان می‌آمدی و شجاعانه و مردانه به اشتباه‌ت در باور به تقلب و اشاعه‌ی آن معترف می‌شدی. و چه‌قدر آرزو کردیم کهولت سن آن‌سان متأثرت نمی‌ساخت که این هلهله و غلغله‌ی شادی سپاه رومی را نشنوی و خنده را بر لب گرگ‌های در کمین آبادی نبینی. و چه‌قدر آرزو کردیم حس مادری‌ات برانگیخته شود و کودک را به دایه واگذاری! (اشتباه از ما بود. حریف‌ت دایه بود؛ ولی تو مادر نبودی!)

و چه‌قدر آرزو کردیم ...

 

ولی شما این کارها را نکردی! به هر دلیل. شما ما را ندیدی. حرف‌مان را نشنیدی. نخواستی ببینی. نخواستی بشنوی. حق داشتی! آن‌قدر سروصدا زیاد بود که بلندترین فریاد هم گم می‌شد. چه رسد که در گلو خفته هم باشد. نه فقط شما، حریف‌تان هم ما را ندید. ما دنبال دیده‌شدن نبودیم. و این‌چنین، میدان واگذار به شما دو لشگر شد. و خانمان ما که درست جایی در میانه‌ی آوردگاه شمایان بنا شده بود، آتش گرفت، سوخت، خاکستر شد، و خاکسترش هم به باد رفت. اما نه بی‌بی‌سی این واقعه را نشان داد و نه رسانه‌ی ملی! مشکل از خود ما جماعت بود که وقتی، خیلی وقت پیش، انتخاب کرده‌ بودیم که نه گوسفند باشیم و نه گرگ! خودمان انتخاب کرده بودیم که نه فرمان‌بری‌مان از روی تقلید باشد و نه نافرمانی‌مان. که دیده بودیم چه سان «خلق را تقلیدشان بر باد داد»! و باز دیدیم این ایام هم. و حالا دیگر کار درست به همان جایی رسیده است که دوست نداشتیم برسد.

 

نمی‌دانم بین شما و خدای‌تان چه خبر است. نمی‌خواهم هم بدانم. مثل برخی تقواسنج و نفاق‌سنج هم ندارم که دیگران را بسنجم‌. لابد شما هم حجت شرعی داری. برای همه‌ی آن کارها که کردی و نکردی. اصلاً‌ خبر ندارم که این همه مشغله و سروصدا فرصت لحظه‌ای خلوت‌گزینی با خود و خدای‌ت را داده است یا نه. من ولی چندی پیش فرصت یافتم و خلوت کردم. و به نتیجه‌ای رسیدم که هدف این نوشته همان ابلاغ آن است:

 

صادقانه بگویم؛ همان مبادی که براساس‌شان روزی به شما رأی دادم حالا وامی‌داردم که به رساتر آوایی بگویم به عنوان یکی از آن جماعتی که ذکرشان رفت، من دیگر هیچ حجت شرعی در کوچک‌ترین هم‌راهی و هم‌آوایی و هم‌دلی با شما و جریان متبوع‌تان ندارم.

نه که یک‌شبه به این رسیده باشم. (کماآن‌که شما هم یک‌شبه به این‌جا نرسیده‌اید.) فصل فاصله از مدت‌ها آغاز شده بود و هر بار و با هر کار مثال ضربت تیشه‌ای این رشته برید و برید تا حالا که دیگر انقطاع کامل حاصل شده است. به همان دلیل که روزی صراحتاً و بی‌محاسبه از هزینه‌هایش و دوستی‌ها که می‌گسلد و دشمنی‌ها که می‌آفریند، گفتم و نوشتم که به شما رأی می‌دهم، حال به همان دلیل این سخن را اظهار می‌کنم. قربه الی الله!

خیال‌تان راحت باشد. این انقطاع البته به معنای اتصال به لشگرگاه حریف‌تان نیست. خرده‌ها و نقدها و حتا اعتراض‌ها به جای خود باقی است. بین جماعتی که ذکرشان رفت و جماعت رقیب شما شکافی است که شما مسبب ایجادش نبود. پس بریدن از شما در حکم رفوی آن شکاف نیست؛ البته اگر هنوز رقیب‌ خود را یک طرز تفکر، یک سلیقه و یک منش خاص می‌دانید و نه کلیت نظامی که همگی فرزندان‌ش هستیم.

 

می‌ماند یک حرف. من از نصیحت‌کردن و شنفتن بدم می‌آید. اما چه می‌شود کرد که در زمانه‌ای می‌زی‌ایم که برنایان باید پیران را نصیحت کنند و به صبر و خویشتن‌داری بخوانند. برادرانه می‌گویم؛ برادرانه بشنو! و اگر کورسوی حقیقت و صدقی در آن یافتی دریاب!

در این هوای غبارآلود و فتنه‌گون که هیچ‌ چیز خودش نیست. که همه‌ی‌ ترازوها یا معیوب اند یا فرسوده، یک معیار می‌ماند که سالم است. و آن محک را در وجود ما نهاده‌اند. قطب‌نمایی که در چنین آوردگاه‌هایی بدان توسل جوییم و داوری آن را پذیرا شویم. و آن دل است. القلب حرم الله! که هوای جامعه و اطراف و محله و شهر و کل دنیا هم اگر آلوده شود، حرم خدا مصون است.

 فرمود: «رحم الله امراً عرف من أین و فی أین و الی أین

درباره وبلاگ

انسان در برابر انواع جبرهای هستی برانداز و ویرانگر، در نبرد جاوید شکوه و عظمت می یابد و در صلح تحمیلی ننگین و سکون مرگبار و آرامش عفونت انگیز از میان می رود.
مدیر وبلاگ : نادر

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • شما چه نمره ای را به این وبلاگ میدهید؟






نویسندگان